سنگ‌ها صبور بودند، ما نبودیم

همایون ذرقانی

فرض کنید یک ستون دو هزار و پانصد ساله را به مشورت دعوت کنید. از او بپرسید: «نظرت دربارهٔ همسایگی با یک شهرک تجاری چیست؟» ستون چیزی نمی‌گوید، چون کارش تاریخ نگه‌داشتن است، نه رأی‌دادن. مشکل دقیقاً همین‌جاست: هر کسی که در این ماجرا صدا دارد، ذی‌نفع است؛ و تنها کسی که ذی‌نفع نیست، سنگ است، و سنگ حرف نمی‌زند.

تخت‌جمشید ۲۵۰۰ سال صبر کرد تا زلزله‌ها، حمله‌ها و بادهای دشت مرودشت را پشت سر بگذارد. آنچه احتمالاً برایش سخت‌تر بود، این هفته‌های اخیر بود: صورت‌جلسه‌ای در فرمانداری، امضایی در حاشیه، و ۱۱۰ هکتار که آرام‌آرام از قلمرو «باستان» به قلمرو «شهری» کوچ کرد.

تضاد منافع: قدیمی‌ترین بازی حکمرانی 

این ماجرا اسم علمی دارد: تعارض منافع نهادی. اما اسم عامیانه‌ترش این است: «کسی که باید نگهبان باشد، هم‌زمان سهام‌دار است.» شهرداری‌ای که مسئول توسعهٔ شهری‌ست، منفعتش در زمین بیشتر است. میراث فرهنگی‌ای که مسئول حفاظت است، منفعتش در زمین کمتر. حالا تصمیم نهایی را کدام‌شان می‌گیرد؟ جالب این‌جاست که پاسخ، در بیشتر جهان، همان چیزی است که این‌جا هم اتفاق افتاد: کسی که نزدیک‌تر به «امضا» نشسته، برنده می‌شود؛ نه کسی که استدلال قوی‌تری دارد.

سرپرست وقت پایگاه تخت‌جمشید، محمدجواد جعفری، این بازی را با یک جملهٔ آرام اما سنگین توصیف کرد: تصمیم با فشار «برخی سودجویان» و در سایهٔ «سکوت مسئولان» گرفته شد. جملهٔ کوتاهی که در خودش کل تاریخ حکمرانی را خلاصه می‌کند: منفعت بلندگو دارد، مسئولیت سکوت.

کمدی سیاه یک نهاد بی‌دندان 

نکتهٔ طنزآمیز ماجرا این‌جاست: شورای راهبری پایگاه‌های جهانی پارسه و پاسارگاد، بالاترین مرجع تخصصیِ همین سایت، رسماً مخالفت کرد — و هیچ اتفاقی نیفتاد. انگار در جلسه‌ای بلند شدی، اعتراض کردی، همه سرشان را به نشانهٔ احترام تکان دادند، و بعد صورت‌جلسه را دقیقاً همان‌طور که قبل از اعتراضت نوشته بودند، امضا کردند.

این الگو تازه نیست. یک سال پیش همین داستان یک‌بار تکرار شد، مصوبه لغو شد، جشن کوچکی گرفتیم، و حالا بخشی از همان طرح از در پشتی برگشته. حکمرانی گاهی شبیه سریالی است که هر فصلش را با «این‌بار قرار است فرق کند» تبلیغ می‌کنند.

چرا صدای سنگ به گوش کسی نمی‌رسد؟ اگر بخواهیم فلسفی‌تر نگاه کنیم: ارزش تخت‌جمشید در این است که هیچ فایدهٔ کوتاه‌مدتی ندارد. کسی از آن اجاره نمی‌گیرد، کسی رأی نمی‌گیرد به نام حفظش (تا امروز)، هیچ لابی‌ای پشتش نیست جز چند باستان‌شناس و فعال میراثی که بلندگوی رسانه‌ای‌شان از بلندگوی یک نمایندهٔ مجلس کوچک‌تر است. حریم باستانی، برخلاف زمین شهری، در انتخابات بعدی رأی نمی‌آورد.و اینجاست که طنز تلخ ماجرا خودش را نشان می‌دهد: چیزی که قرار است برای هزار سال دیگر بماند، تصمیمش را کسانی می‌گیرند که افق دیدشان تا دورهٔ بعدی شهرداری است.

پایان‌بندی، نه به‌عنوان نتیجه‌گیری، که به‌عنوان یادآوری تخت‌جمشید جایی نمی‌رود. صبوری‌اش را ثابت کرده. اما هر بار که یک هکتار از حریمش به بهانهٔ «ساماندهی» عقب می‌نشیند، یک پیام کوچک هم مخابره می‌شود: میراثی که محافظ ندارد، فقط منتظر نوبتش است.شاید بهترین کاری که از دست ما برمی‌آید، این نباشد که منتظر بمانیم سنگ‌ها حرف بزنند؛ بلکه این باشد که به‌جای‌شان حرف بزنیم، قبل از آن‌که نوبت هکتار بعدی برسد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *